تبليغاتX
شاعران در زمانه‌ی عسرت - قصّة يه كارزار ( شعر طنز)

شاعران در زمانه‌ی عسرت

وب نوشته های سید عبدالجواد موسوی

 

اشاره: كفّارة همة شعرهاي تلخي كه تا حالا خوانده‌ايد، اين شعر طنز  است.

هر چند به قول ظريفي: اگر كسي به اين شعر عميقاً توجه كند اشكش در مي‌ايد. خُب، طبيعي است: از كوزه همان برون تراود كه در اوست. من نمي توانم در زمانه‌اي كه نفاق و دروغ از در و ديوار باريدن گرفته است به نسيم بهاري و رقص برگ و باران دلخوش كنم. دعا كنيد روزگار برگردد، شايد حال من و امثال من هم دگرگون شود.يا علي مدد

 

 

 

مدرك و دليل نمي خواد، معلومه شعور نداره

اونكه توي باغ پسته تخم هندوونه مي‌كاره

 

قربون خدا برم من! حال همه رو گرفته

نمك خالص: زشته. خوشگله: نمك نداره

 

تا حالا نجّار و ديدي، پشت گوشش يه مداده

هي مداد شو از اون جا ور  مي‌داره و مي‌ذاره

 

اين نشون مي‌ده كه آدم، وقتي چيزي ور مي‌داره

بايد اون چيزو دوباره زودي سرجاش بذاره

 

تا مي‌گي سلام عليكم، صحبت از لباس عروسه

عزيزم يه ديقه صبركن، نه به داره نه به باره

 

اينكه يك نفر مرتب بزنه تو تخم چشمش

بعد شم بلند بگه: آخ. به خدا كه خنده داره

 

شده نامزدت تا حالا، تو زمستون، زير بارون

سر گند شو سه ساعت از رو شونت ور نداره؟

 

واقعاً دلت نمي خواد كلّه شو بتركوني تا

ديگه اون كلة پوكشو رو شونه‌هات نذاره؟

 

شعراي اين جوري گفتن: خيلي خوبه، خيلي ماهه

هم سرآينده عزيزه، هم مخاطب سركاره

 

ولي اين جوري نوشتن كار من نيس، كار فيضه

بهتره هركي توشعرش حرف خودشو بياره

 

گرچه خيلي وقته ناصر تو طريقت پير طنزه

ولي از قديم مي‌گفتن: هر گلي يه بويي داره

 

شعر من يه خورده لخته، يه جورايي هم زمخته

براي اهل سياست، تند و تيزه، خار داره

 

مثل اين شعري كه الآن براتون مي خوام بخونم:

يه حكايت سياسي، قصة يه كار زاره

 

حالا كي؟ دقيق يادم نيست، يه روزي خبرنگارا

دوره كردن وزرا رو، روبروي يه اداره

 

به وزير نفت گفتن: راسته پول نفتو مي‌خوان

دم خونه‌ها بيارن خيلي جدي گفت: آره

 

اين سه سال گذشت امّا، پول نفتو سال ديگه

احمدي نژاد شخصاً دم خونه‌ها مي‌ياره

 

يكي گفت: مشكل مسكن آخه ... گفت: آخه نداره

هر كي جاش تو زير زمينه، بالا شو بده اجاره

 

گفت اونم: ماخيلي وقته بالا رو داديم اجاره

براي همين وزيرمون توئي اي همه كاره

 

بعدشم وزير مسكن خودشون حاضرن اين جا

مگه تو وكيل، وصي شي؟ مگه اون زبون نداره؟

 

يارو بدجوري پكر شد، شير تو شير نه خر تو خر شد

يكي اين گفت يكي اون گفت، هيش‌كي مي خواس كم نياره

 

وزيره مي‌گفت من اين يارو بايد بسوزونم

فندكش تو جيب من هست، يكي پيت نفت بياره

 

وزراي ديگه گفتن: آقا از شما بعيده

حالا يه چيزي پرونده، شغلشه، خبرنگاره

 

يه دفه وزير ارشاد، نعره زد: جناب شاعر

برو بيرون از سياست، برو تو شوخي دوباره

 

راستي كي‌گفته تو شاعر بشي بي اجازة ما؟

كي به تو اجازه داده كه بياي دم اداره؟

 

بدون حرف اضافه، دُمتو بذار رو كولت

برو، تنها راه زنده موندنت فراره

 

تازه شانس آوردي امروز، اژه‌اي مرخصّيه

اگه نه مي‌داد همين جا يكي دخلتو بياره

 

گفتم اي به چشم آقا! هر چه باشه حضرتتون

دست كم هزار تا خشتك بيشتر از ما كردي پاره

 

آره، حق مي‌گي: سياست نه پدر داره نه مادر

اونكه بابا ننه داره به سياستش چه كاره؟

 

رسيديم به آخر كار، يه پيام بديم به حضار

كه نرن بگن كه اينا شعرشون پيام نداره

 

يه پيام پاستوريزه: شهروندي كه تميزه

آشغالو ساعت يازده دم خونه‌ش نمي ذاره

 

اينو گفتم تا بدونين، همه چي كشكه و پشمه

شاعري فقط يه شغله سادة بي‌اعتباره

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 14:30  توسط سید عبدالجواد موسوی  |