تبليغاتX
شاعران در زمانه‌ی عسرت - براي موعود همه امم

شاعران در زمانه‌ی عسرت

وب نوشته های سید عبدالجواد موسوی

 

 

رستخیز

 

پلك مي‌زني سپيده مي‌شود

آسمان دوباره ديده مي‌شود

 

قامت بلند و پر غرور كوه

در برابرت خميده مي‌شود

 

ميوه‌هاي كالِ باغِ برزخي

با اشاره‌ات رسيده مي‌شود

 

در رگ و پي فسردة زمين

خونِ عاشقي دويده مي‌شود

 

از گلويِ زخمي ستم كشان

بانگِ سرخوشي شنيده مي‌شود

 

قدرِ عالمان به عرش مي‌رسد

گوشِ جاهلان كشيده مي‌شود

 

وضعِ واعظانِ قوم ديدني است

پردة ريا دريده مي‌شود

 

تير دشمنان به سنگ مي‌خورد

مشكلاتشان عديده مي‌شود

 

هر چه مهره از سياه و از سفيد

بادرايت تو چيده مي‌شود

 

آنچه زائد است نيست مي‌شود

آنچه لازم است ديده مي‌شود

 

مخلص كلام: آنچه هست و نيست

بار ديگر آفريده مي‌شود...

 

 

پای لنگ

 

 

چشاي عاشقا افسون ندارن

بيابونا ديگه مجنون ندارن

درختا خيلي وقته جون ندارن

حالا ابرام ديگه بارون ندارن

 

تواين دشت سترون، دشت تفته

نه خاني اومده نه خاني رفته

 

دلم دل نيس، كوهِ رنج و درده

گواهم: اشكِ خون و رويِ زرده

به جونِ تو، به جونِ هرچي مرده

هوا بس ناجوانمردانه سرده

 

اگر چه زير پامون چاه نفته

نه خاني اومده نه خاني رفته

 

نشوني از يه رنگي و صفا نيس

ديگه هيچي به جز رنگ و ريا نيس

گمونم هيش‌كي فكر عاشقا نيس

زبونم لال انگاري خدا نيس

 

سياپوشن همه روز‌اي هفته

نه خاني اومده نه خاني رفته

 

اگر چه بازي دنيا قشنگه

پر از سرگرمياي رنگارنگه

ولي از بخت بد هرچي كه سنگه

بدونِ شك نصيب پايِ لنگه

 

كسي از دست بختش در نرفته

نه خاني اومده نه خاني رفته

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم آذر 1386ساعت 14:34  توسط سید عبدالجواد موسوی  |