توضيح ضروري: ازهمة دوستاني كه لطف ميكنند و برايم كامنت ميگذارند بي نهايت سپاسگزارم. عدم پاسخ گويي بنده را نه به حساب بيادبي بگذاريد و نه بيحوصلگي. از تك تك اظهار لطفها، پيشنهادها و انتقادهايتان بهرة فراوان ميبرم. امّا حقيقتش را بخواهيد هنوز كاركردن با كامپيوتر و استفاده از اينترنت و وبلاگ را بلد نيستم. اين وبلاگي هم كه ميبينيد محصول همكاري دوستانم: سعيد بيابانكي و ناصر فيض است. دعا كنيد هرچه زودتر دست از اين «بدويت كپكزده» ام بردارم و به جمع دوستان متجدّد بپيوندم. غزلي را كه مي خوانيد تقديم ميكنم به همة دوستاني كه برايم كامنت گذاشتهاند و پاسخي دريافت نكردهاند هر چند تأييد كامنت آن ها- كه يادگرفتنش براي بنده چيزي مثل كشف اورانيوم بود – به منزلة سپاس و درودي فراوان است.
يا علي مدد
... نماند
ديگر مجال زمزمه و گفت و گو نماند
جز لخته خونِ يخزدهاي در گلو نماند
مردان نفس به ياد دم تيغ ميزدند[1]
مردي فتاد از نفس و هاي و هو نماند
ديريست اينكه راه به «رندي» نميبريم
از آن شراب كهنه نمي در سبو نماند
آفت چنان گرفت سراپاي باغ را
كز شاخهها طراوت و از غنچه بو نماند[2]
در جستجوي منزل مقصود گم شديم
منزل زديده دور نشد، جستجو نماند
اميّد و شوق و آرزو، اسباب زندگيست
اميّد مرد، شوق فسرد، آرزو نماند
گفتي كه صبر باز برد آب را به جوي
آري حكيم! ليك كجائي كه جو نماند.

تجربههايمشابه منصرف شدم. چندسال پيش، پس از درگذشت مرحوم فريدون مشيري يادداشتي در هفتهنامة "مهر" نوشتم _ البته لحن آن يادداشت آن هم درست چند روز پس از درگذشت مرحوم مشيري چندان مهربانانه نبود _ اما بازتاب آن برايم غيرمنتظره بود. سعي کردم با لحني آرام توضيحاتي را منتشر کنم تا بلکه کمي از سوءتفاهمات به وجود آمده بکاهم اما وضع بدتر شد. به هر حال تا روزي که در هفتهنامة مهر بودم از